عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

134

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

زنجيرهاى او احضار نمود همين كه رسيده شروع به كار كردند از سختى زنجيرها كار در نهايت بطوء پيش ميرفت اسفنديار صبرش تمام شده صنعتگران را بخشونت گفت : شماها در تقييد سريعيد و در تخليص بطئ ! و در تحت تأثير غم بيحدّى كه در مرگ جدّ و برادران و خشمى كه نسبت به پدر خود داشت و توهين شديدى كه از استهزاء دشمنان حس ميكرد حركتى به خود داده بافشار اعضاى بدن تمام زنجيرها و بندها را از هم گسست و از بدنش ريخت كه در مقابلش تلّ عظيمى تشكيل داد و گفت : اينست هديهء كرزم ! و آنگاه در اثر حركت شديدى كه كرده بود به حال غش بر زمين افتاد جاماسب با فشاندن گلاب او را به خود آورد اسفنديار بحمّام رفت و ناخن‌هاى خود را گرفته نظيف‌ترين البسهء خود را در بر كرد و خدايرا از رهائى خود شكر نموده موفّقيّت خود را در آنچه ملزم بانجام آن بود مسئلت كرد و آنگاه با جاماسب از در صلح درآمد و با او بشرب و مشاوره پرداخته الطاف خود را نسبت به دو مرعى داشت سحرگاهان جوشن دربر كرده بر اسب بنشست و با پسران و خواص خود در كمال تعجيل طىّ طريق نمود « 1 » و جاماسب را گفت او را بنقطه‌اى برد كه جسد فرشيدورد برادر

--> ( 1 ) از شاهنامه : چو شب تيره‌تر گشت اسفنديار * سليحش بپوشيد و بر ساخت كار بر آن بارهء خسروى بر نشست * يكى تيغ هندى گرفته بدست ورا راهبر پيش جاماسب بود * كه دستور فرخنده گشتاسب بود وز آنجا بيامد بدان جايگاه * كجا شاه گشتاسب گم كرده راه بسيرا ز ايرانيان كشته ديد * شده خاك و سنگ از جهان ناپديد همى زار بگريست بر كشتگان * بر آن تنگدل بخت بر گشتگان به جائى كجا گشته بد سخت رزم * به چشم آمدش كشته روى گرزم چنين گفت با كشته اسفنديار * كه اى مرد نادان بد روزگار نگه كن كه داناى ايران چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت كه دشمن كه دانا بود به ز دوست * ابا دشمن و دوست دانش نكوست از ايران همى جاى من خواستى * تو آوردى اندر جهان كاستى تو بردى از اين پادشاهى فروغ * همى چاره جستى بگفت دروغ بدين رزم خونى كه شد ريخته * تو باشى بدان گيتى آويخته وز آن دشت گريان سر اندر كشيد * بانبوه گردان تركان رسيد بيفكند از ايشان فراوان به راه * وز آنجايگه شد بنزديك شاه